خرید بک لینک
دوست دارم برایت چای بریزم، قوری سنگین رابلند کنم و آرام سرش را پایین بیاورمتا جوهر خوش عطرش در فنجان چینیِ تو بخار کند.یا وقت هایی که این جا نیستی، یا سرِ کاریدوست دارم به دستانِ کاسه شده ات فکر کنم که جرعه ای می نوشی،جرعه ای با نیم خندِ رنگ پریده ی لبانتدوست دارم بپرسم: با شیر یا شکر؟و جواب هایی که نمی دانم هنوزچرا که همان لحظه وجودت را در چشمانت می بینم و همه چیز از یادم می رود.جَسمین، گان پادِر، اسام، اِرل گِرِی، سِیلانمن نام تمام چای ها را دوست دارممی پرسم تو چه دوست داری؟اما برای تو فرقی نمی کندهر وقت هم که باشد فرقی نمی کند.همچون زنانی که در سراشیب های کوه وو-ییشیرین ترین برگ ها را برداشت می کنندمن عاشق توام، عاشقت شده ام و برایت چای می ریزم.(کَرول اَن دافی - ترجمه: یگانه وصال)پ.ن. چه جالب. ثبت شد به ساعت 0:0 :) + نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 0:0 توسط رسا  | 

برچسب: نویسنده: روژان نیک‌فر تاريخ: چهارشنبه 10 اسفند 1401 ساعت: 17:01

لارسن: نمیفهمم چطور میشه عشق رو ابتذال خوند.زنورکو: لارسن کوچولوی من گوش کنید، میخوام براتون یک افسانهی قدیمی اینجا رو تعریف کنم. این قصهایه که ماهیگیرهای پیر شمال وقتی تور ماهیشونو رفو میکنن زیر لب زمزمه میکنن. زمانی بود که زمین به انسانها سعادت ارزانی میداشت. زندگی طعم پرتقال، آب گوارا و چرت زیر آفتاب میداد. کار وجود نداشت. آدمها میخوردند و میخوابیدند و مینوشیدند، زن و مرد به محض این که تمایلی در درونشون احساس میکردند طبیعتاً با هم جفت گیری میکردند. هیچ عاقبتی هم نداشت، مفهوم زوج وجود نداشت، فقط جفتگیری بود، هیچ قانونی حاکم بر زیر شکم آدمها نبود، فقط قانون لذت بود و بس.ولی بهشت هم مثل خوشبختی کسلکننده است. آدمها متوجه شدند که ارضای دائمی امیال، از خوابی که به دنبالش میآد کسالت آورتره. بازی لذت خستهشون کرده بود. پس انسانها ممنوعیت رو خلق کردند. مثل سوارکارهای مسابقهی پرش از مانع، به نظرشون رسید که جادهی پر مانع کمتر کسل کننده است. ممنوعیت در آنها میل جذاب و در عین حال تلخ نافرمانی رو به وجود آورد. ولی آدم از اینکه همیشه از همون کوه بالا بره خسته میشه. پس آدمها خواستند چیزی پیچیدهتر از فسق و فجور به وجود بیارن، در نتیجه غیر ممکن رو آفریدند یعنی "عشق" رو.(نوای اسرار آمیز از اریک امانوئل اشمیت) + نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 8:43 توسط رسا  | 

برچسب: نویسنده: روژان نیک‌فر تاريخ: چهارشنبه 10 اسفند 1401 ساعت: 17:01

حس آرامش بخش بوسه ی

کاشته شده بر لبهایم،

در رویا.

به یاد لحظه ای که،

میتوانست واقعیت داشته باشد.

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 20:35 توسط رسا  | 

برچسب: نویسنده: روژان نیک‌فر تاريخ: چهارشنبه 10 اسفند 1401 ساعت: 17:01

صفحه بندی